تولد
ساعت 10 شب بود دکتر گفت حال نی نیت خوب نیست آب دورش داره خشک میشه از طرف دیگه هنوز 34 هفته بودم با یه عالمه استرس آماده رفتن به اتاق عمل شدم ولی خیلی حالم بد بود چون خیلی تنها بودم بابایی سرکار بود بابا حبیب ومامان صغری خبر نداشتن احساس بدی داشتم داشتم دق میکردم چقدر بده مامانی خواهر نداره بالاخره با گریه وزاری راهی اتاق عمل شدم همش به دکتره میگفتم تورو خدا بهم راست بگین بچم سالمه یا نه دکتر پرسید با شوهرت فامیلی ؟گفتم نه ازشدت استرس حالم بدشد وبالا آوردم همشون اطرافم بودن وکمکم میکردن حالم بهتر شه باالاخره خوابم برد وقتی بیدار شدم علی کوچولورو کنارم دیدم ولی حالم اصلا خوب نبود دکتر اومد رو سرم گفت پاش مشکل داره انگار دنیا رو سرم خراب شد همش گریه میکردم تو هم شیر نمیخوردی دیگه همه ی این مشکلات دست به دست هم داد ومامانی افسرده شد.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


تولد
